تبليغاتX
الهی از من آهی و از تو نگاهی
 

     تولدت مبارک 

 

گلک مامان عزیز دلم طهورای قشنگم اولین سال تولدت رو برات با ترانه های دلم جشن میگیرم

                    عزیزم الهی هزار ساله شوی و درپناه الله پایدار بمانی و سلامت

 تولـــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:16  توسط سمیه  | 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 11:15  توسط سمیه  | 

۱۷/۵/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:11  توسط سمیه  | 

   

 

 

گویی برای رفتن عجله داشتی

اشهدت را که گفتی چه دیدی که خنده بر لبت نقش نهاد

دیدمت چشمان بسته ات را

صدای شیون ها را باور نداشتم

و عمق فاجعه مانند یک داستان بود

قصه هزار و یک شب

 

 

 

خاطراتت را روح افسرده ام مرورو میکند

 آه مرا دیوانه  میکند رفتن بی باورت عزیز

یاد کودکیهایت به خیر یاد شیطنتهای بی پایانت را میگویم

بخدا نمبدانم چه بگویم اما دلم برایت یک عالم تنگ است برای دل پاک و مهربانت کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش قدرت را میدانستند دلم یک عالم غم دارد دیگر خنده هایم مستانه نیست آخر سخت است فراق بخصوص تو که تازه پا گرفته بودی میدانم الان به من میخندی

میدونی خیلی خوش بحالت شد خودت خوب میدونی چی میخوام بگم ...

 

 من وقتی حضور آقا جان رو در تشییع پیکرت که دیدم آه ...............قلبم کمی آرام گرفت برایت کلی خوشحال شدم  دلم میخواست میدونستم وقتی آقا بالای جنازه ات می فرمود :((یا حسن بن رضا علی)) تو اون لحظه چه حالی داشتی . وای منکه تمام وجودم با این کلام و اون لهن صدای آقا می لرزید.

 

نمیدونم کجایی، الان چه میکنی چه میبینی دلم میخواد یه شب بیایی توی خوابم راستی راستی میگم دیگه نمیترسم بهم بگو چه خبره بگو بگو بگو که حسابی پریشونم از وقتی تو رفتی بیشتر حالم ... آه از حالم چی بگم

یاد مامانت افتادم خیلی دلتنگی تورو داره صبحها پا میشه میره برای نماز بیدارت کنه  نیستی میگیره سر جات میخوابه  برات اشک میریزه

بابات از بابات چی بگم تمام لحظه های تورو یادش میاره با یه حسرتی عمیق اسمت و صدا میکنه باورت میشه برات شعر میخونه

حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

مامانت همیشه اینجوری صدات میکرد بلند بلند بلند.الهی قربون دلش برم دلم برای دلش پاره پاره است کاش بیای بهش سر بزنی اون روز اومده بود تو کوچه بین بوته ها دنبالت میگشت میگفت دیشب قهر کرده بود برم بیارمش پسرم خسته است  تشنه است با مامان کل کوچه رو گشتند اما پیدات نکردند

آخه چرا  چرا اینقدر رفتنت بی باور و سخته برامون هیچ وقت فکر نمیکردی که ما اینقدر دوستت داشته باشیم نه؟

از زهرا برات بگم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نه نمیگم آخه گریه ام میگیره

دیگه دل مثل قدیما نمیشه دیگه شادی به خونمون نمیاد اگه بیاد الکیه مستی نداره شادیمون دیگه این شکسته ها خوب نمیشن

 

دیگه تو نمیای و بی تو خانه سردو بی روح است قلبم ترا تسلیت باد

من تنها من ترا آرام میکنم

دیگر هیچ

تنهای تنهای تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآ

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 20:42  توسط سمیه  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط سمیه 

چند روزیست  که خیلی دلم هوایی شده .نمیدانم چرا مدتی هست  که  دارم به مرگ و سفر آخرت فکر میکنم

گاهی اوقات آنقدر ترس وجودم رافرا میگیرد که میخواهم یک  جوری فرار کنم اما نمیشود حقیقت است و کاریش هم نمیشود کرد .

واقعا مرگ چیست ؟آدمها وقتی که میمیرند به کجا میروند ؟ این سفر از کجا به کجاست، چگونه است به کجا ختم میشود ؟ ... خیلی چیزها شنیدم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن

یاد یک دوست قدیمی افتادم که سالهاپیش ما را ترک کرد گاهی اوقات  می گویم یعنی او الان کجاست چه میکند ؟آیا من هم  روزی میمیرم نه نه نه و ترس و ترس و ترس ...

ترس از چه خیلی  فکر کردم شاید از تاریکی تنهایی و ...

اما نه بخدا هرچه بیشتر که به عمق آن  میروم میبینم از خودم میترسم نه از مرگ ، چه کردم و نکردم خدا عالم است.

خدایا یعنی میشود یک روزی حقیقت این عالم را ببینیم ؟ میشود بینیم و بعد بریم ؟

یک  بزرگی فرمایش داشتند که مردن مثل متولد شدن از رحم مادراست در آن زمان چه از تو کم میشود که با مرگ شود  پس کی از مردن کم میشوی

یعنی وقتی از رحم مادر متولد میشویم چیزی از ما کم نمیشود. سفر از این دنیا هم همینطوریست

ولی خوب باز هم دلم آرام نمیشود آخر هنوز کوله بارم پر نشده هنوز راه نرفته زیاد دارم

الهی  تو میدانی و بنده هایت

الهی تو ازدرون همه آدمها و خوبی و بدیهایشان باخبری

اگر من بد کرده ام تو ببخشای  واگر مورد ظلمی قرار گرفته ام تو دست بگیر

اگر ناسپاسی داشته ام تو رحم نما و کاهلی هایم را ببخش

خدای من مرا به خودم وا منه که یک لحظه بی یاد تو برار با هزار آتش دوزخ است و این را به عینه تجربه دارم

 

الهی تو پروردگاری و ما مخلوق توایم

به حق این خالق و مخلوق درهای دل ما را بگشا و حقیقت این عالم را بر ما عیان فرما

 

الهی ؛ ظهور تو در وجود من همان وجود تو در وجود است تو را که مرا نمودی و مرا که از تونشان ، نشانم ده که بی نشانم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:59  توسط سمیه  | 

سلام

دوباره اومدم دلم هم برای نوشتن میتپه اومدم تا با گذشته ها خداحافظی کنم و یه نویی تازه رو شروع کنم شاید تا حالا توی وب دوستای زیادی نداشتم اما کم باشه و همیشگی باشه

هنوز نمیدونم که چی بنویسم از کجا شروع کنم ولی دلم میخواد که هرچی از دلم میاد بنویسم

البته اگه این دختر طلا برام وقتی بذاره

به امید دیدار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:26  توسط سمیه  |